تبليغاتX
محلی امن و پاک برای عاشقان ایران زمین

when you love some one because she is beatiful...! this is no love but lust...!
when you love some one because she is smart ...! this is not love but impressive
when you love some one because she is rich ...! but because you are phisical
when you love some one because she is rich ...! but thanx for your sence...!
BUT WHEN YOU LOVE ANY PERSON AND YOU DONT KNOW WHY DO YOU LOVE HER
THIS IS REAL LOVE ...!


 

نوشته شده توسط مصطفی در ساعت موضوع | لینک ثابت


نامه اي از او !!! لطفا نامه را بخوانييد

مدتي قبل سر كار بودم و اين نامه (ايمل ) را ديدم و با خودم كفتم بذارم اينجا و شما هم بخوانيد تا شايد حداقل شما بدانيد مقصر اصلي من نيستم!!!                                                                               

سلام

خوبي؟

امروز كه دارم اين حرفا رو منويسم بيشتر از هر لحظه و هر زمان و مكاني دل تنگتم

با يه بغض كه تو گلمو و هر لحظه امكان داره بتركه ...اين بغض لعنتي داره خفم ميكنه.....  لطفا ادامه مطلب را بخوانيد


برچسب‌ها: نامه عشق جدايي


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط مصطفی در ساعت موضوع | لینک ثابت


پدر و پسر

می گه پدری دستش گذاشته بود رو شونه پسرش و ازش پرسید پسرم من قویترم یا تو ؟ پسره جواب داد:من پدر یه خرده ناراحت شد دوباره ازش پرسید پسرم من قویترم یا تو ؟ پسره بازم جواب داد :من  پدره نا امید شد دستشو از شونه پسرش برداشت و همینجور که داشت می رفت با نا امیدی بازم پرسید پسرم من قویترم یا تو ؟ پسره جواب داد تو قویتری بابا !!! پدر برگشت و گفت چرا دو بار اول گفتی خودت قویتری ؟؟؟ پسره جواب داد :اخه اون دوبار دست تو رو شونه هام بود فکر می کردم یه کوه پشت سرمه الان که دستتو برداشتی فهمیدم هیچی نیستم ... دوست دارم بابایی 


 

نوشته شده توسط مصطفی در ساعت موضوع | لینک ثابت


دوستان من این شعر پایینی فقط بخاطر قشنگیش نوشتم و منظورم از اشغال و مورچه و تفاله چایی به هیچکس نیست

اون کسی که از دست دادم شاید من لیاقتشو نداشتم و واسش ارزوی بهترینها رو می کنم

و بهش می گم این رسمش هم نیست


 

نوشته شده توسط مصطفی در ساعت موضوع | لینک ثابت


براش بنويس دوستت دارم آخه مي دوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن ولي يه نوشته , به اين سادگيا پاک شدني نيست . گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره ولي تو بنويس .. تو ... بنويس


 

نوشته شده توسط مصطفی در ساعت موضوع | لینک ثابت


من مورچه ای را مسخره می کردم که سال ها عاشق یک تفاله چایی بود... خودم را فراموش کردم که زمانی عاشق آشغالی بودم که فکر می کردم آدم است


 

نوشته شده توسط مصطفی در ساعت موضوع | لینک ثابت


مثل پروانه

مثل یه پروانه ببین
اسیره مشته بسته ام
از این همه پرسه زدن
کوچه به کوچه خسته ام
تو لحظه های بیکسی اسیره ناباوریم
...
تو قاب خالی جنون یه عکس خاکستریم
توی این ثانیه های بی رمق
لحظه های ابی تو حروم نکن
این روزا ابری و خاکستریه
شبای آفتابیتو حروم نکن
بگو خورشید از کدوم ور درومد
که تومثل قصّه رویایی شدی
ماهیه زخمی پاشوره ی حوض
کی رو خواب دیدی که دریایی شدی
آلوده ام آلوده ام هم رنگ با مرداب
نفرینیم در حسرت بیداری از این خواب

 


 

نوشته شده توسط مصطفی در ساعت موضوع | لینک ثابت


اموخته ام که...

آموخته ام که با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه، رختخواب خريد ولي خواب نه، ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريدولي احترام نه، مي توان کتاب خريد ولي دانش نه، دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه.

 

   آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است

آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت

آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم

آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با ويبه دور از جدي بودن باشيم

آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي

آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است

آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند

آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد

آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند

آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز بهدست بياورم

آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد

آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان

آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد

آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم

آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم

آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم

آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد



 

نوشته شده توسط مصطفی در ساعت موضوع | لینک ثابت


پسرک دستفروش

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.

دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»

سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.

دکتر هوارد کلی یکی از پزشکان متخصص و زبده ی شهر بود .

دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.

سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.

آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.

زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

 

 

«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است


 

نوشته شده توسط مصطفی در ساعت موضوع | لینک ثابت


دروغ های مادرم

فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت

 

زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.

 

مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:

 

بخور فرزندم. این ماهی را هم بخور. مگر نمی دانی که من ماهی دوست ندارم؟ و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت

 

 

قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می‎رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباس‎فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‎ها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد.

 

شبی از شب‎های زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابان‎های مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه می‎کند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح." لبخندی زد و گفت:

 

"پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.

 

به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‎رسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد. موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم.

 

مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" می‏گفت. نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت:

 

"پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

 

بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه‎زنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت. می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:

 

"من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود.

 

درس من تمام شد و از مدرسه فارغ‎التّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزی‎های مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت:

 

"پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم." و این ششمین دروغی بود که به من گفت.

 

درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها می‏رفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمی‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:

 

"فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم."

و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

 

مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید. به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود. همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را می‏سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‎‏شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت:

 

گریه نکن ، پسرم . من اصلا دردی احساس نمی کنم. و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت

 

وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.

 

این سخن را با جمیع کسانی می‎گویم که در زندگی‎اش از نعمت وجود مادر برخوردارند. این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید.

 

این سخن را با کسانی می‎گویم که از نعمت وجود مادر محرومند. همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید.

 

مادر دوستت دارم. خدایا او را غریق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکی تحت پرورش خود قرار داد


 

نوشته شده توسط مصطفی در ساعت موضوع | لینک ثابت


مادر (وقتی من این مطلبو می خونم اشک تو چشمام جمع می شه)مادر دوست دارم

مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم

روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره!

فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم.
كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد

روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!!

اون هیچ جوابی نداد....

حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی

از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم

تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو

وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر

سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا


اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد

یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم

بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی

همسایه ها گفتن كه اون مرده

ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.
منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا

ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی

به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

 
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه

با همه عشق و علاقه من به تو

مادرت


 

نوشته شده توسط مصطفی در ساعت موضوع | لینک ثابت


برادر

شخصي به نام پل یك دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت كرده بود. شب عید هنگامی كه پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد كه دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می كرد. پل نزدیك ماشین كه رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟"
پل سرش را به علامت تائید تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است كه برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این كه دلاری بابت آن پرداخت كنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای كاش..."
البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزویی می خواهد بكند. او می خواست آرزو كند. كه ای كاش او هم یك همچو برادری داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:
" ای كاش من هم یك همچو برادری بودم."
پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با یك انگیزه آنی گفت: "دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟"
"اوه بله، دوست دارم."
تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی كه از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش كنم كه بری به طرف خونه ما؟"
پل لبخند زد. او خوب فهمید كه پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد كه توی چه ماشین بزرگ و شیكی به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بی زحمت اونجایی كه دو تا پله داره، نگهدارید."
پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت كه پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت. او برادر كوچك فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره كرد :
" اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه كه طبقه بالا برات تعریف كردم. برادرش عیدی بهش داده و او دلاری بابت آن پرداخت نكرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد ... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری كه همیشه برات شرح می دم، ببینی."
پل در حالی كه اشكهای گوشه چشمش را پاك می كرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند


 

نوشته شده توسط مصطفی در ساعت موضوع | لینک ثابت


معجزه عشق

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او رابرداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:


امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم


 

نوشته شده توسط مصطفی در ساعت موضوع | لینک ثابت


هر چه کنی به خود کنی گر همه نیک و بد کنی ؟ حتما این داستان سوزناک رو بخون

پسر به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند ...

مادرش دعا می کرد که او سالم به خانه باز گردد. هر روز به تعداد اعضای خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آن جا می گذشت نان را بر دارد . هر روز مردی گو‍ژ پشت از آن جا می گذشت و نان را بر می داشت و به جای آن که از او تشکر کند می گفت:

هر کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می گردد !!!

این ماجرا هر روز ادامه داشت تا این که زن از گفته های مرد گوژ پشت ناراحت و رنجیده شد و به خود گفت : او نه تنها تشکر نمی کند بلکه هر روز این جمله ها را به زبان می آورد . نمی د انم منظورش چیست؟

یک روز که زن از گفته های مرد گو‍ژ پشت کاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود بنابر این نان او را زهر آلود کرد و آن را با دست های لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : این چه کاری است که می کنم ؟ .....

بلافاصله نان را برداشت و دور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژ پشت پخت .

مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تکرار کرد و به راه خود رفت.

آن شب در خانه پیر زن به صدا در آمد . وقتی که زن در را باز کرد، فرزندش را دید که نحیف و خمیده با لباس هایی پاره پشت در ایستاده بود او گرسنه، تشنه و خسته بود، در حالی که به مادرش نگاه می کرد، گفت:

مادر اگر این معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما برسانم. در چند فرسنگی این جا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم که داشتم از هوش می رفتم . ناگهان رهگذری گو‍ژ پشت را دیدم که به سراغم آمد. او لقمه ای غذا خواستم و او یک نان به من داد و گفت : این تنها چیزی است که من هر روز می خورم امروز آن را به تو می دهم زیرا که تو بیش از من به آن احتیاج داری .

وقتی که مادر این ماجرا را شنید رنگ از چهره اش پرید. به یاد آورد که ابتدا نان زهر آلودی برای مرد گوژ پشت پخته بود و اگربه ندای وجدانش گوش نکرده بود و نان دیگری برای او نپخته بود، فرزندش نان زهر آلود را می خورد .

به این ترتیب بود که آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دریافت:

هر کار پلیدی که انجام می دهیم با ما می ماند و نیکی هایی که انجام می دهیم به خود ما باز می گردد


 

نوشته شده توسط مصطفی در ساعت موضوع | لینک ثابت


اخرین شعر مولانا در حین وفات

رو سر بنه به بالين تنها مرا رها كن

 

ترك من خراب شبگرد مبتلا كن

 

ماييم و موج سودا شب تا به روز تنها...خواهي بيا ببخشا خواهي برو جفا كن

 

از من گريز تا تو هم در بلا نيفتی

 

بگزين ره سلامت ترك ره بلا كن

 

ماييم و آب ديده در كنج غم خزيده

 

بر آب ديده ما صد جاي آسيا كن

 

خيره كشي است ما را دارد دلي چو خارا

 

بكشد كسش نگويد تدبير خونبها كن

 

برشا خوبرويان واجب وفا نباشد

 

اي زرد روي عاشق تو صبر كن وفا كن

 

درديست غير مردن كانرا دوا نباشد

 

پس من چگونه گويم كين درد رادواكن

 

در خواب دوش پيري در كوي عشق ديدم

 

با دست اشارتم كرد كه عزم سوي ما كن

 

گر اژدهاست بر ره عشق است چون زمرد

 

از برق اين زمرد هين دفع اژدها كن


 

نوشته شده توسط مصطفی در ساعت موضوع | لینک ثابت


مهربانم

مهربانم، ای خوب
یک نفر هست که با تو, تک و تنها، با تو
پر اندیشه و شعر است و شعور
پر احساس و خیال است و سرور
مهربانم، ای یار، یاد قلبت باشد
...یک نفر هست که با تو
به خداوند جهان نزدیک است
و به یادت، هر صبح
گونه سبز اقاقی ها را
از ته قلب و دلش می بوسد
و دعا می کند این بار که تو
با دلی سبز و پر از آرامش
راهی خانه خورشید شوی
و پر از عاطفه و عشق و امید
به شب معجزه و آبی فردا برسی


 

نوشته شده توسط مصطفی در ساعت موضوع | لینک ثابت


با تو ناز نازنینم

با تو ناز نازنینم
ای قشنگ دلنشینم
از درخت میوه ی عشق
هر چقدر بخوام می چینم
با تو حرف ها مثل شعره
...
مثل اون شعرای سابق
شعرای لیلی و مجنون
شعرای عذرا و وامق
با تو شب ها همه مهتاب
تو چشمام پرتو آفتاب
خونمون پر از بهاره
واسه سرما جا نداره


 

نوشته شده توسط مصطفی در ساعت موضوع | لینک ثابت


نگار من

نگار من
اميد نوبهار من
لبي به خنده باز كن
ببين چگونه از گلي
خزان باغ ما بهار ميشود
يكى دو روز ديگر از پگاه
چو چشم باز می كنى
زمانه زيرو رو
زمينه پر نقش ونگار می شود
باز مي آيد بهار رفته ازبرم
باز مي آيد بهار زندگی افروز
تولد با شکوه بهار را
به روى دست هاى جنگل ديده ام
ز سينه ريز رنگ رنگ تپه ها
شكوفه هاى نوبرانه چيده ام
ای تونهان ترين بهارم
آتش بزن ، زبانه بكش ، گل كن
باشد به بوى دلکش تو
بار دگر صبورترين مرغ اين جهان
آواز سر كند


 

نوشته شده توسط مصطفی در ساعت موضوع | لینک ثابت


منو ببخش

منو ببخش
كه نديده مي گرفتم
التماس اون نگاه نگرونو

منو ببخش
كه نگرفتم دست عاشقتو

لايق عشق تو نبودم
غافل از معجزه تو شد وجودم
اسير جادوت

منو ببخش كه درخشيدی و من چشمامو بستم
منو بخشيدی و من چشمامو بستم
منو ببخش منو ببخش
منو ببخش منو ببخش

تو به پای من نشستی و جدا از تو نشستم
که نياوردی به روم هرجا دلت رو مي شكستم
منو ببخش منو ببخش
منو ببخش منو ببخش


 

نوشته شده توسط مصطفی در ساعت موضوع | لینک ثابت


عشق یعنی...

عشق یعنی لحظه ی تنها شدن
عشق یعنی واله و شیدا شدن

عشق یعنی مادر و یعنی پدر
عشق یعنی یک نگاه و یک نظر

عشق یعنی چشم به در دوختن
عشق یعنی در فراغش سوختن

عشق یعنی زندگی یعنی بهار
عشق یعنی یعنی انتظار و انتظار


 

نوشته شده توسط مصطفی در ساعت موضوع | لینک ثابت


به او بگویید دوستش دارم

به او بگویید دوستش دارم با هیچ صدایی، چون فریاد دوستت دارم

نیاز به صدای بلند یا کوتاه ندارد

فریاد دوستت دارم را میتوان با تپش یک قلب به تمام جهانیان رساند
...
پس بزار بدون هیچ شرمی بگویم دوستت دارم

 


 

نوشته شده توسط مصطفی در ساعت موضوع | لینک ثابت


بهترین لحظات زندگی چارلی چاپلین (من نویسنده این وبلاگ این لحظات رو دوست دارم )

To fall in love

عاشق شدن

 

To laugh until it hurts your stomach

آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

 

To find mails by the thousands when you return from a vacation.

بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری

 

To go for a vacation to some pretty place.

برای مسافرت به یک جای خوشگل بری

 

 

To listen to your favorite song in the radio.

به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

 

To go to bed and to listen while it rains outside.

به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

 

To leave the Shower and find that the towel is warm

از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !

 

To clear your last exam.

آخرین امتحانت رو پاس کنی

 

To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.

کسی که معمولا زیاد نمی‌بینیش ولی دلت می‌خواد ببینیش بهت تلفن کنه

 

 

To find money in a pant that you haven't used since last year.

توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی‌کردی پول پیدا کنی

 

 

To laugh at yourself looking at mirror, making faces.

برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!

 

Calls at midnight that last for hours.

تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه

 

 

To laugh without a reason.

بدون دلیل بخندی

 

To accidentally hear somebody say something good about you.

بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می‌کنه

 

 

To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours.

از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می‌تونی بخوابی !

 

 

To hear a song that makes you remember a special person.

آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می‌یاره

 

 

To be part of a team.

عضو یک تیم باشی

 

 

To watch the sunset from the hill top.

از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

 

 

To make new friends.

دوستای جدید پیدا کنی

 

 

To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person.

وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین !

 

 

To pass time with your best friends.

لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی

 

 

To see people that you like, feeling happy

کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی

 

 

See an old friend again and to feel that the things have not changed.

یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده

 

 

To take an evening walk along the beach.

عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

 

 

To have somebody tell you that he/she loves you.

یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره

  remembering stupid things done with stupid friends. To laugh .......laugh. ........and laugh ......

یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ....... باز هم بخندی

 These are the best moments of life

اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند

 Let us learn to cherish them.

قدرشون روبدونیم

  "Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"

زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد


 

نوشته شده توسط مصطفی در ساعت موضوع | لینک ثابت


یادم بده مثل ابر دل تنگ/لبخند به غنچه ها ببخشم

یادم بده تا بهار باشم/در قلب کویر گل بکارم

یادم بده تا مثل ستاره/نور از دل آسمان ببارم

یادم بده مثل ابر دل تنگ/لبخند به غنچه ها ببخشم

صد بار اگر شکست قلبم/یادم بده سنگ را ببخشم

یادم بده مثل بچگیها/تا قهر کنم دلم بگیرد

یادم بده از خدا بخواهم/در برف پرنده ای نمیرد

یادم بده مثل باغ سر سبز/بر دست تبر سایه بپاشم

تو خوب تر از باغ و بهاری/یادم بده تا مثل تو باشم


 

نوشته شده توسط مصطفی در ساعت موضوع | لینک ثابت


یادته با هم یکی شدیم

قسم به لحظه ای که به عشق اجازه ورد به دلهایمان را دادیم. به روزی که تنهایی را در تقویم دلتنگی هایمان

خط زدیم و با هم یکی شدیم.

قسم به لحظه ای که آینه ی دل من شکست و نقش تو هزارن بار در ان تکثیر شد لحظه ای که جدایی بین ما
...
فاصله انداخت و لحظه لحظه شکستیم و قطره قطره آب شدیم.

قسم به ثانیه هایی که نفس هایت به شماره افتاد و چشمانم دریایی از اشک شدند

تا همیشه یاد تو روشنگر تنهایی من است و عشق تو دنیای من


 

نوشته شده توسط مصطفی در ساعت موضوع | لینک ثابت


دلم برای كسی تنگ است

 دلم برای كسی تنگ است
كه آفتاب صداقت را
به میهمانی گلهای باغ می آورد
و گیسوان بلندش را به بادها می داد
و دستهای سپیدش را به آب می بخشید
...دلم برای كسی تنگ است


 

نوشته شده توسط مصطفی در ساعت موضوع | لینک ثابت


هر چند مال من نشدی ولی ازتو خیلی چیزها یاد گرفتم

هر چند مال من نشدی ولی ازتو خیلی چیزها یاد گرفتم.

یاد گرفتم به خاطر کسی که دوستش دارم باید دروغ بگم.

یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره.

یاد گرفتم توی زندگیم به اونی که بفهمم چقدر دوستم

داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم. یاد گرفتم گریه

های هیچ کس رو باور نکنم. یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت

جبران ندم. یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی

خودم عاشق نباشم


 

نوشته شده توسط مصطفی در ساعت موضوع | لینک ثابت


از همان ابتدا دروغ گفتند

از همان ابتدا دروغ گفتند!

مگر نگفتند که “من” و “تو” ، “ما” می شویم؟!

پس چرا حالا “من” این قدر تنهاست!
...
از کی “تو” اینقدر سنگ دل شد؟!…

اصلا این “او” را که بازی داد؟!…

که آمد و “تو” را با خود برد و شدید “ما”!

می بینی

قصه ی عشقمان!

فاتحه ی دستور زبان را خوانده است


 

نوشته شده توسط مصطفی در ساعت موضوع | لینک ثابت


تنها راه رسیدنمون اینه

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دوستان حتما ادامه مطلب رو بخونید خیلی قشنگه


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط مصطفی در ساعت موضوع | لینک ثابت


گفت می خواد واسم یادگاری بنویسه

گفت : مي خوام برات يه يادگاري بنويسم

 

 گفتم:کجا ؟

 

 گفت : رو قلبت .

 

 گفتم مگه مي توني ؟

 

 

گفت : آره

 

سخت نيست ، آسونه.

 

 

گفتم باشه .

 

 

بنويس تا هميشه يادگاري بمونه.

 

 

يه خنجر برداشت .

 

  

گفتم اين چيه ؟!

  

گفت : هیـــــــــــس !!!!!!

 

  

ساکت شدم .

 

  

گفتم : بنويس ديگه ، چرا معطلي ؟

   

خنجرو برداشت و با تيزي خنجر

 

 نوشت : دوست دارم.

 

 

اون رفته ، خيلي وقته ،

 

 

کجا ؟ نمي دونم .

 

 

اما هنوز زخم خنجرش يادگاري مونده رو قلبم


 

نوشته شده توسط مصطفی در ساعت موضوع | لینک ثابت